تبليغاتX
اصلاحات ایرانی
              آن روزگاران یاد باد...

1       2

3

4 5

6

 8

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت توسط احمد شیثی |

افسرده ام...

مدتی است دستم به کاری نمی رود و دلم به راهی...

شعر محمدرضا عبدالملکیان رنگ حال مرا دارد:

دلی داشتم شانه به شانه ،رفت

 

دریغا که خورشید این خانه رفت

 

دریغا از آن شور شیرین، دریغ

 

از اینجا، از این داغ سنگین دریغ

 

از این جا که کوه است و پژواک غم

 

و جنگل که سر برده در لاک غم

 

از این جا که از سینه می رود

 

و ماتم ستون در ستون می رود

 

از این جا که قامت دوتا کرده ام

 

خبر را لباس عزا کرده ام

 

 خبر، فرصت تیغ با سینه بود

 

خبر، پیک سنگین در آیینه بود

 

خبر آمد و هر چه بر پا شکست

 

خبر آمد و پشت دریا شکست

 

خبر تیشه بر ریشه جان گرفت

 

خبر آمد و چشم این خانه رفت

 

دلی داشتم شانه به شانه، رفت

 

دریغا که خورشید این خانه رفت

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت توسط احمد شیثی |

 

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت توسط احمد شیثی |

 

ذهن طبیعی گیاه در میان زمستان، به یاد تابستان گذشته نیست، بلکه متوجه بهاری است که از راه می رسد. حافظه طبیعی گیاه روزهایی را که گذشته اند به یاد نمی آورد بلکه از روزهایی که می آید خبر می دهد.

من یک گیاه انسانی هستم. اما شاید بهار، در این زندگانی نیست.

این زندگانی شاید چیزی جز زمستان نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت توسط احمد شیثی |