مدتی است دستم به کاری نمی رود و دلم به راهی...
شعر محمدرضا عبدالملکیان رنگ حال مرا دارد:
دلی داشتم شانه به شانه ،رفت
دریغا که خورشید این خانه رفت
دریغا از آن شور شیرین، دریغ
از اینجا، از این داغ سنگین دریغ
از این جا که کوه است و پژواک غم
و جنگل که سر برده در لاک غم
از این جا که از سینه می رود
و ماتم ستون در ستون می رود
از این جا که قامت دوتا کرده ام
خبر را لباس عزا کرده ام
خبر، فرصت تیغ با سینه بود
خبر، پیک سنگین در آیینه بود
خبر آمد و هر چه بر پا شکست
خبر آمد و پشت دریا شکست
خبر تیشه بر ریشه جان گرفت
خبر آمد و چشم این خانه رفت
دلی داشتم شانه به شانه، رفت
دریغا که خورشید این خانه رفت
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
ذهن طبیعی گیاه در میان زمستان، به یاد تابستان گذشته نیست، بلکه متوجه بهاری است که از راه می رسد. حافظه طبیعی گیاه روزهایی را که گذشته اند به یاد نمی آورد بلکه از روزهایی که می آید خبر می دهد.
من یک گیاه انسانی هستم. اما شاید بهار، در این زندگانی نیست.
این زندگانی شاید چیزی جز زمستان نیست...
غاده السمان، شاعري كه رنگين كمان را در بند كرد
سنگواره ماهيي به من هديه كردي
چهل ميليون ساله
و گفتي يگانه ماهيي است
كه دريا بدو عاشق شد
و جاودانش كرد
آيا با من بر اين باور نيستي
كه دريا
در همان لحظهاي كه ماهي را
در بند عشق خود كشيد
كارد بر گلويش ساييد؟
يگانه هنر اين است
كه در گرفتار كردن لحظه گريز پا
از عهده برآيي
بي آنكه لحظه را بكشي
يا با مرگش بميري
عمو شلبي مهربان

احمد پوری از آن دسته آدمهایی ست که بهشان می گویند" جامع الاطراف". آنقدر مهربان است که ناخودآگاه یاد "عمو شلبی" می افتی! آن روزهایی که هنوز بازار کتاب خانواده های بسیاری را سیر می کرد و یکی از اعضا آن خانواده من بودم ، پوری دوست عزیزی بود که در آن روزهای کار و خستگی آنقدر بزرگوار بود که فراموش می کردیم کجا هستیم و چه می کنیم. معلمی بزرگ بود و از همه مهمتر انسانی به معنای کامل کلمه. امروز شعری می خواندم از شاعری ترک با ترجمه احمد پوری و آن مثل معروف که " پیر ما را بوی پیراهن گرفت" که در این سالها شاگرد بی معرفت بودم و با اینکه بارها یادش کردم به پیشش نرفتم. شعرهایی با ترجمه احمد پوری در ادامه می آید تا به خودم قول بدهم پس از این سفر ناگزير، به دیدنش بروم....
شعري با يك دُم
اورهان ولي
ترجمه احمد پوری
ما نمي توانيم با هم باشيم، راه ما جداست.
تو گربه قصابي، من گربه سرگردن كوچه ها.
تو از ظرف لعابي مي خوري،
من از دهان شير.
تو خواب عشق مي بيني، من خواب استخوان.
اما كار تو هم چندان آسان نيست عزيز.
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن!
بازی در صحنه
نزار قباني
ترجمه: احمد پوری
در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی
و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام
می گویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای این که از دردسر به دور باشیم
شایعات عشق را، با آن شیرینی، تکذیب میکنم
و تا ریخ زیبای خود را ویران میکنم.
احمقانه،اعلام بی گناهی میکنم
نیازم را میکشم ، بدل به کا هنی می شوم
عطر خود را میکشم و
از بهشت چشمان تو می گریزم
نقش دلقکی را بازی میکنم،عشق من
و در این بازی شکست می خورم و بازمی گردم
زیرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد،
ستارگانش را نهان کند،
و دریا نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ،
کشتی هایش را.
چند روز است كه براي كار به اصفهان سفر كرده ام. همكار نازنيني دارم كه به شدت فرهيخته است. تاتر و سينما را مي پرستد و عاشق ادبيات است. اين روزها با هم پيرامون ادبيات معاصر گپ ميزنيم . ديشب وبلاگم را نشانش دادم. امروز كه از كار طاقت فرسا بازگشته بوديم گفت: شعري دارم، در وبلاگت كار مي كني؟ و اين شد داستان اين شعر...
شعري از: عليرضا شريف كاظمي
ديشب در خواب
سيمرغي را ديدم
كه تو را بر دوش كشيد و
پيش من آورد .
امروز معلم ادبم گفت:
سيمرغ افسانه است...
------------------------------------------
چهقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری
ديگر
ريچارد براتيگان
دو شعر از نزار قباني
۱
گیس عشق ما بلند شده
می باید قیچی اش کنیم
وگرنه،
تو را و مرا می کشد.
***
آن سوی روزهای دوری و تنهایی
با بوسیدن لبان تو احساس می کنم
نامه یی عاشقانه را
در صندوق ِ پست ِ قرمزی انداخته ام.
***
هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت ،
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام.
***
چشمانت کارناوال آتش بازی ست!
یک روزدر هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد.
***
آه ! ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام.
نامه هاي من به تو
برتر از منند…برتر از تو
زيرا نور
برتر است از چراغ
شعر
برتر از دفتر
بوسه
برتر از لب ها.
نامه هاي من به تو
پر اهميت تر از تو،
از من.
آن ها تنها گواهاني هستند
كه ديگران در آن
زيبايي تو را
و ديوانگي مرا
خواهند يافت
۱-
می گویند: بخور و بیاشام! خوشحال باش که داری!
اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که آن چه می خورم، از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای محتاج لیوان آب من است؟
با این همه می خورم و می آشامم.
************************
۲-
همه ی خانواده ها وقتی بچه شان
به دنیا می آید آرزوی بچه ای باهوش دارند
منی که از رهگذر هوشم
تمام زندگیم ویران شده است
فقط می توانم امیدوار باشم
بچه ام خنگ و نادان باشد
بعدش در مقام وزیر کابینه
زندگی راحتی خواهد داشت
حافظ موسوی
اینجا
خاورمیانه است
ما با زبان تاریخ حرف می زنیم
خواب های تاریخی می بینیم
و بعد
با دشنه های تاریخی
سرهای همدیگر را می بُریم
از شام تا حجاز
از حجاز تا بغداد
از بغداد تا قسطنطنیه
از قسطنطنیه تا اصفهان
از اصفهان تا بلخ
بر سرزمین های ما
مرده ها حکومت می کنند
اینجا
خاورمیانه است
و این لکنته که از میان خون ما می گذرد
تاریخ است.
در پایتخت قصه های هزار و یک شب
دیکتاتوری را به دار کشیدند
سلطان سلیم
برای جفت و جور کردن کابوس امپراتوری
به هلال خصیب ۲ سفر کرد
شاه عباس
برای لندن پیام فرستاد
عبدالوهاب
روی نقشه ی صحرا خم گشت
تا رد پای ترک ها و مجوس ها را
به انگلیسی ها نشان بدهد
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح های موقت
بین جنگ های پیاپی
سرزمین خلیفه ها ، امپراتوران ، شاهزادگان ، حرمسراها
و مردمی که نمی دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.
سرباز زرد موی ِ ناتو
درپاسگاه مرزی
چرت می زند
خشخاش ها
در بادهای وحشی ِ کوهستان
گرز
به سینه ی آسمان می کوبند
و اسب ها و قاطرها
زین و یراق شده
در اصطبل ها ایستاده اند
تا بارها را – به محض آماده شدن –
به ایستگاه لندکروزها برسانند
به اسب ها شلیک نکنید
به قاطرها نیز
این ها بازرگانان مرگ نمی پندارند سوارانشان را
که با کیسه های دلار و
جعبه های فشنگ
به کوهستان برمی گردند
(وگرنه شاید رَم می کردند)
به اسب ها شلیک نکنید
به قاطرها نیز
مردی که پیشاپیش ِ سواران
به سوی کوهستان می راند
فرستاده ی ویژه ی حسن صبّاح است
با کله ای منگ از حشیش و
خنجری خونین
در پر ِ شال
به اسب ها شلیک نکنید
به قاطرها نیز
آن ها گمان می کنند سوارانشان
اجراکنندگان احکام مقدس هستند...
--------------------------------------------------------------------------------------
شعری از سیلویا پلات که بسیار دوست می دارمش.
ماه اگر می خندید
شبیه تو می شد
با همان احساس ِزیبا
اما عصیانگرت.
شما هر دو
انعکاسی از نوری والا هستید.
حفرههای توخالی ِ ماه در اندوه ِ زمین؛
و چهرهی تو
ثابت و بیتغییر.
و نخستین موهبت ِ تو،
سنگساختن همهچیز است.
در آرامگاهی بزرگ چشم میگشایم
آنجا هستی.
و در حالی که انگشتانت را بر میزِ مرمرین میکوبی؛
با کینهتوزی زنانهات،
نهچندان بیقرار اما،
بهدنبال ِ بستهای سیگار میگردی.
و آمادهای
برای جوابهای دندانشکن؛
ماه هم زیردستانش را کوچک میشمارد.
روزهنگام اما
چقدر مضحک بهنظر میرسد.
ناخشنودیهای تو
از سویی دیگر،
آمیخته با مهربانی ِ همیشگیات
از شکاف ِ صندوق پستی از راه میرسد.
سپید و خالی،
و گسترنده همچون گاز.
هیچروزی
خالی از شنیدنِ نام تو نیست.
در افریقا هم که قدم بزنی به من فکر می کنی...
خودتان قضاوت کنید!





